ماجرای یک بله برون

بله-برون-706x1024

همین چند وقت پیش به مراسم «بله برون» یکی از وابستگان که هیچ تماسی با او نداشتم دعوت شدم. تصمیم گرفتم بهانه ای جور کنم و نروم و به جایش بنشینم خانه و فیلم ببینم اما نمی دانم چه شد که چهارشنبه حدود ساعت ۱۰ شب از خانه این وابسته گرامی سر درآوردم، با خودم گفتم این هم فال است و تماشا.

وقتی به محله این وابسته گرامی رسیدم برق نبود؛ به من هم گفته بودند ساعت 9 داماد و خانواده اش به خانه عروس می آیند، اما ساعت حدود نه و نیم بود و خانواده داماد، آمدن شان را به زمان آمدن برق موکول کرده بودند.

حدود ساعت 10 و نیم برق آمد و خانواده داماد هم یکی دو دقیقه بعد مثل برق خودشان را رساندند و بعد ازسلام و صلوات، آقایان در اتاق نشیمن و خانم ها در پذیرایی جا خوش کردند.

خواهرهای داماد هدیه های که برای عروس خانم خریده بودند تحویل خانواده عروس دادند، اما چشم های شان منتظر دیدن عروس بود. برای من هم عجیب بود که چرا عروس خانم که حتما ماهها با آقای داماد دل و دلداده بودند رفته داخل اتاقش و بیرون نمی آید.

ناگهان مادرعروس خانم آمد جلوی مادرِ آقا داماد که خانم مسن و شهرستانی ساده ای به نظر می رسید و کت و دامن طوسی با یک شلوار مشکی پوشیده بود گفت :«برای دیدن عروس خانم باید رونما بدهید» داشتم شاخ در می آوردم. رونما برای دیدن عروس خانم. مادر داماد هم سه تا 10 هزاری از کیفش درآورد و همراه مادر عروس رفت داخل اتاق تا عروس خوشگلش را ببیند.

با بیرون آمدن عروس از اتاق، صدای مبارکه خانواده داماد با دود و بوی اسفند به هم پیچید. به مادر عروس فرصت داده نشد که منقل اسفند را ببرد داخل اتاق مردانه تا به خاطر داماد دار شدنش، چشم حسود های فامیل که هر کدام، دو سه تا دختر دم بخت دارند به اصطلاح کور شود!

بعد از کسب اجازه از خانواده عروس؛ آقایان هم به جمع خانم ها پیوستند تا رسما مراسم بله برون شروع شود. عموی عروس برای مبارکی و میمنت مراسم چند آیه ازسوره نور تلاوت کرد و بعد یکی ازعموهای عروس، کاغذ و خودکار و دفتر نامزدی را آورد و با کسب اجازه از دو طرف، شروع به خواندن متن پیش نویس بله برون شد. هنوز چند سطری را که درباره شیربها بود، نخوانده بود که یکی از مردهای فامیلِ داماد که انگار ریش و قیچی را به دستش سپرده بودند، شروع کرد به نطق اعتراضی که ما شیربها رسم نداریم و بحث ها از همین جا شروع شد.

خانواده دامادِ 28 ساله، دیپلمه با شغل شریف بسازبفروشی، ازاهالی یکی از روستاهای اراک بودند. خانواده عروس 24 ساله و دانشجوی زبان انگلیسی هم از آذری ها مقیم تهران با کلی رسم و رسوم خاص خودشان بودند. با خواندن هر بند از مفاد متن پیش نویسِ بله برون؛ اعتراض و مخالفت خانواده داماد بیشتر می شد، چشم های خانواده عروس هم چهارتا شده بود و می گفتند که ما دیشب نسبت به همه مفاد با هم توافق کردیم چرا امشب مخالفت می کنید.

بیشتر مخالفت ها سر این بود که خانواده عروس قبلا با داماد توافق کرده بودند که عروس درسش را ادامه بدهد و یک شغل آبرومند پیدا کند و خش دیگر مخالفت هم، موضوع شیربها بود و اجناسی که داماد باید برای جهیزیه تهیه می کرد.

Picture-224-300x200

درچنین شرایطی داماد هم سرش را انداخته بود پایین؛ ابروهایش را در هم گره کرده بود و لام تا کام حرف نمی زد، فقط هر از گاهی به ریش سفید فامیل شان، نیم نگاهی می کرد که نه ما قبول نمی کنیم. بحث بالا گرفته بود و این آقای به اصطلاح ریش سفید پایش را گذاشته بود روی گاز که «اصلا چه دلیلی دارد که مرد حرف هاش را مکتوب کند و پایش را امضا کند،حرف های مرد حجته»

اصرار از خانواده عروس، انکار از خانواده داماد. عروس که تا آن لحظه به زور خاله هایش ساکت نشسته بود؛ بلند شد رفت کنار پدرش نشست و به طوری که همه جمع بشنوند گفت: «بابا، اگر اینها امضا نمی دهند بی خیال، نمی خواهد. اگراین طوری پیش برود فردا که برویم زیریک سقف، می زند زیر همه چیز»

بالاخره آقای داماد هر چه که به خودش زور زد نتوانست ساکت بشیند و ناگهان از کوره در رفت و حرف هایی زد که نباید می زد که من پای هر برگه ای را امضا نمی کنم و این چیزها به من و عروس خانوم ربط دارد و… عروس هم نه گذاشت و نه برداشت راهش را کج کرد و رفت توی اتاقش، در را هم محکم پشت سرش کوبید.

چشم همه گرد شده بود، هر کسی اگر به بغل دستی اش اعتماد داشت با او پچ پچ می کرد که نکند بهم بخورد! نظم جلسه به هم خورده بود و هر کی به هر کی شده بود.

پچ پچ ها بالا گرفت که عروس می گوید نمی خواهد ازدواج کند؛ بابا و برادر عروس هم که نزدیک من نشسته بودند و دود سیگارشان چشم هایم را می سوزاند؛ می گفتند دیدی چقدر بدبخت شدیم. عموهای عروس با صدای بلند با هم حرف می زدنند و می گفتند بهتراست بهم بخورد.

خانواده داماد هم دیدند که کار خیلی خراب شده و اگر امشب بله را نگیرند؛ مورد شماتت داماد قرار می گیرند، دنبال راه چاره بودند.بالاخره داماد قبول کرد که زیر حرف هایش را امضا کند؛ اما این همه ماجرا نبود چون حالا عروس پایش را توی یک کفش کرده بود که حاضر به ازدواج نیست دیگر…

بابا و مامان عروس هم نتوانستند کاری از پیش ببرند؛ حالا نوبت تک تک اعضای خانواده عروس و داماد بود که دل عروس را برای بله دادن نرم کنند. پس از یک ساعت بلاتکلیفی و عجز و لابه های پدر داماد، عروس حاضر شد که از اتاق بیاید بیرون. مادر عروس هم جعبه شیرینی را که فامیل داماد آورده بودند؛ باز کرد و گرفت جلوی مهمان ها.

صدای صلوات و مبارک باشد کل خانه را پر کرده بود، چند تا از جوان های خانواده عروس هم که قر توی کمرشون خشک شد بود، سریع ضبط را روشن کردند و « صدای یه حلقه طلا برات آوردم از کوچه بالا….» پیچید داخل سالن.

More from مریم آموسا
کافه گردی با نویسندگان کشور
همزمان با افتتاح کافه کتاب درخیابان مخبرالدوله تهران که دیرزمانی یکی ازمراکز...
Read More