چشم هایش

در زبان فارسی و حتی فرهنگ عامه شاید کلمه مشخصی برای موضوع داستان کوتاه « چشم هایش» بهناز جلالی پور نویسنده و روزنامه نگار وجود نداشته باشد. البته در ادبیات فارسی، نظربازی، شاهد بازی و معاشقه چشمی، که تبادل نگاه بین دو دلداده و گاهی دو همجنس هم می باشد از انواع فنون و رسوم برخوردار است تا آنجا که حافظ از ان به عنوان « علم نظر» یاد کرده است:

از بتان « آن» طلب از طالب حسنی، ای دوست   این کسی گفت که در «علم نظر» بینا بود

در ادبیات معاصر ایران، رمان « چشم هایش» بزرگ علوی گویای شیوه ایی از اخلاق مذهبی بود که از آستین سوسیالیسم رئالیستی نیمه اول قرن بیستم بیرون آمده بود. قهرمان قصه، یک مبارز انقلابیِ نقاش بود که اسیر تمناهای عاشقانه به یک زن می شود ولی به جای دلبستن به غرائز غیر انقلابی! و با وجود ابراز علاقه طرف مقابل، خودش را فقط محدود به کشیدن «چشم هایش» می کند و بعد به زندان می افتد. چشم هایی که قدرت تغییر و تحول ندارند.

در انگلیسی، کلمه Voyeurism نوعی دید زدن بدون اجازه است که معمولاً از نگاه های دزدکی مردان به بدن زنان در محیط های خصوصی تعبیر می شود. البته تحقیقات معاصر نشان می دهد که عمل یواشکی دید زدن سابقه خیلی قدیمی و حتی غریزی در نوع بشر دارد و رفتاری است که زنان نیز با کم شدن محدودیت های اجتماعی و فرهنگی به آن مبادرت می کنند. در تحولات مربوط به شبکه های ارتباطی، دید زدن های خصوصی به تلویزیون و شوهایی که ادای مستند واقعی را در می اورند کشیده شده و به معنای اولیه Voyeurism جنبه عمومی و اختیاری نیز افزوده است.

عکاس معروف امریکایی Richard Kern نمونه بارز تلاش های موفق یک هنرمند در به تصویر کشیدن شخصیت آدمها است که از طریق تاکید بر  کنجکاوی های مردان نسبت به زنان فراهم کرده است. در سینما می توان به فیلم های دیوید لینچ امریکایی نظیر «مخمل آبی» اشاره کرد که برداشتی روانکاوانه از نگاه کردن پنهانی به شخصیت ها را به تصویر کشیده است.

همه این مقدمه را برشمردم تا نگاهی داشته باشیم به تکنیکی که داستانِ «چشم هایش» بهناز جلالی پور ارائه داد. دید زدنِ راوی  قصهِ جلالی پور به خاطر عشق و سرگشتگی به شخصیت توصیف شده نیست و بیشتر بهانه کنجکاوانه ایی است تا بتواند در هم ریختن شادابی و تغییرِ همان شخصیت را در پایان قصه نشان دهد. در حالی که شیوه قدیمی توصیف مثلاً در رمان بزرگ علوی مجالی به تغییر حالت و روحیه فرد توصیف شده نمی داد و او را در تابلویی ثابت و ازلی معرفی می کرد.

چشم هایش

یه جور طوسی خاص بود. درشت و مژه بلند. همیشه هم با آرامش پلک می‌زد. چشم‌هاش خاص‌ترین چشم‌هایی بود که به عمرم دیده بودم. فقط چشم‌هاش نبود، صورتش هم خوش تراش بود. پوست مهتابی و صاف و یک دست. لب‌هاش انگاری رنگ نمی‌خواست، خودش سرخ بود. گونه‌هاش هم یک رنگی داشت. طرح صورتش از این‌ها بود که اصلا آرایش نمی‌خواست. از این‌ها نبود که اگر از خواب بلند بشه و بیاد دانشگاه، فکر کنی همین الان از گور درآمده. قد و هیکلش هم خوب بود. انگاری خدا عصر جمعه‌ای نشسته بود و سر صبر این را تراش داده بود.

اون قدر نگاهش می کردم تا نگاهش به نگاهم بیافته، بعد سرم را می چرخوندم و اون ور را نگاه می کردم. اهل دوستی و جمع نبود. فقط با یکی دوست بود که اونم خیلی خوشگل بود. من از صورت دوستش زود دلزده می شدم، اما از صورت خودش اصلا. هیچ وقت. یک بار بحث شد که این به خاطر این همه خوشگلی، اخلاق جمع و دوستی نداره. اما من توی دلم به خاطر چشم هاش بخشیدمش.

یک بار سر کلاس نشسته بودیم، صدای در آمد. در که باز شد، سرش را آورد داخل کلاس و با کمی خجالت اجازه ورود خواست. وای اون روز شاهکار شده بود. پالتوی طوسی هم پوشیده بود. جذبه چشم‌هاش چندین برابر شده بود. نه این که هوا هم سرد بود، سرخی گونه‌هاش جور دیگه‌ای شده بود. همان وقت برگشتم به اکرم گفتم:« این همیشه باید طوسی بپوشه. این طوری چشم‌هاش قشنگ تره.» عین تیله شده بود چشم‌هاش.

چهار سال چشمم به چشم‌هایش بودم. دلم می‌خواست یک روز بگذارمش جلوی روم و یک ساعت خیره بشم به چشم‌هایش. اما اهل دوستی نبود. اون قدر که حتی اسمش را هم نمی‌دونستم. توی کلاس‌های مشترک هم همیشه اون آخرها می‌نشست و وقت حاضر و غایب، نمی‌فهمیدم اسمش چیه.

دیگه روزهای آخر بود و تا می‌شد کلاس ها را نمی‌رفتم و فقط به استادها می‌گفتم:«حواستون باشه، کار و گرفتاری زیاده، یه وقت حذفم نکنید؟» اما همان روزهای آخر خبر رسید که نه یکی، نه دو تا، سه یا چهار درسم را حذف شدم. ترم آخر، همه درس‌های عمومی، حذف؟ درسته هیچ کدوم از کلاس‌ها را نرفته بودم، اما حذف حقم نبود.

صبح بلند شدم و دوش نگرفته هر چی مشکی بود پوشیدم. مانتو و شلوار و کفش. صورتم را همین جوری بی کرم و خط و رنگ ولش کردم. غصه‌دار از خونه تا دانشگاه رفتم. از روز قبلش اعلامیه هم درست کرده بودم. رفتم کنار کلاس استادی که حذفم کرده بود. تا من را دید، نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:« گفتم بیا، دیدی حذف شدی.» گفتم:« مهم نیست. زندگی‌ام نابود شد.» گفت:« ترم دیگه قشنگ کلاس‌هات را بیا.» گفتم:« مهم نیست. انقلاب اسلامی و ریشه های قطور آن کجای زندگی منه؟» یه جور عصبی واری گفتم. طرف شوکه شد. گفت:« چیزی شده؟» گفتم« مهم نیست.» گفت:« خواهش می‌کنم، طوری شده؟» گفتم: «خواهرم.» صدایم را تا تونستم پایین آوردم. گفت:« خواهرتون چی شده؟»گفتم:« توی تصادف فوت کرد.» شوکه شد. کلی تسلیت گفت. دست کرد توی کیفش و برگه سوالات را هم بهم داد. در عرض نیم ساعت خواهر هیچ وقت نداشته‌ام، سه تا درس را برام زنده کرد. فقط داستان هر بار شاخ و برگ‌دارتر می‌شد.

دیگه خوش خوشان داشتم از پله ها پایین می‌اومدم که برم سر کار که دیدمش. خودش بود و خودش نبود. قد هنوز همان بود و هیکل همان طور تراش خورده. لب‌ها هنوز خودشون سرخ بودند. مژه‌ها همچنان بلند بودند و آرام پلک می‌زد. اما چشم‌هایش. چشم‌هایش اون نبود. همان که چهار سال بود و خیره‌اش بودم. چشم‌هایش قهوه‌ای بود. قهوه‌ای معمولی. بدون حتی یک رگه طوسی.

 وبلاگ چهار سوق

Metzl, Jonathan M. (2004). “Voyeur Nation? Changing Definitions of Voyeurism, 1950–2004”. Harvard Review of Psychiatry 12 (2): 127–31 

More from بهناز جلالی پور

قمر، حروم شد

وبلاگ «چهارسوق» همانطور که از اسمش پیداست می تواند محل گذر، ثبت...
بیشتر بخوان
  • حمیرا

    مرسی