مناظره انگشت و آرنج

ID-10081931

کلاس های دانش‌افزایی و ضمن‌خدمتی که آموزش و پرورش برای معلمان می گذارد، گاهی بسیار خسته کننده است. در این مواقع هر معلمی یک دانش‌آموز می شود و سرش را به چیزی گرم می کند. در آغاز کلاس، حسین یزدانی، معلم علوم اجتماعی روی کاغذی برای من نوشت فکر می کنی مدیون کدام عضوت هستی؟ من هم از انگشتانم برایش نوشتم.

«من مدیون انگشتانم هستم. انگشتان نازک و کشیده ام که بخش زنانه وجودم را در خود هویدا کرده اند. من از انگشتانم در مترو خجالت می کشم. از این همه آویزان ماندن از میله ها و گیر کردن به پیراهن و شلوار کارگران و کارمندانی که از خط کهریزک به تجریش ایستاده می خوابند. من شرمنده  انگشتانم هستم که گوش هایم را و خیلی جاهایم را می خارانند. ستایش شان می کنم که همین حالا بر کاغذ می لغزند و این سطرها را می نگارند.»

کاغذ را تا زدم و به سوی حسین یزدانی، معلم علوم اجتماعی، پرت کردم. پس از دقایقی حسین یزدانی چیزی نوشت و به معلم های دیگر داد تا دست به دست به من برسانند. نوشته بود:

«انگشت! آقا معلم انگشت هم شد اندام؟ اما حالا که واقعیت را نوشتی، من هم راست و درست می نویسم؛ من مدیون آرنجم هستم. آرنج راستم را خیلی دوست دارم. آقا اصلا ما چاکر آرنج مان هستیم و فکر می کنم سگ آرنج بر انگشت شرف دارد. آرنج یار روزهای سخت بود و هست. کجای کاری اخوی! آرنج کجا و انگشت کجا؟ هر چه خاکِ انگشت است بقای آرنج باد! باور کن نگاه شما ادبیاتی ها به اندام ها ایراد دارد.

من هر وقت به آرنجهایم نگاه می کنم، یاد بچگی هایم می افتم و دلم برای خودم می سوزد. دهه شصت و اوایل هفتاد را که یادت هست؟ من با این آرنج، تمام همسالانم را در صف های کوپنی ارزاق تار و مار می کردم. چنان بر سینه و شکم بچه های هم سن و سالم و حتی بزرگ ترها می زدم که مدت ها جرئت نمی کردند سراغم بیایند چه رسد به رعایت نکردن نوبت!»

این سوی کاغذ دیگر جا نداشت. بر پشت کاغذ نوشتم:
«حسین جان اشتباه می کنی. من مطمئنم که اگر از تمام دبیران زحمت‌کش این کلاس بپرسی، به تو خواهند گفت که انگشت را بلند است آشیانه! امسال این همه پاداش و عیدی و حق اولاد و … عقب افتاد. تو با آرنجت چه کردی؟ اما اگر کمی شعور می داشتی، می توانستی با انگشت کارها بکنی! اصلا کسی تا حالا موهایت را با آرنج نوازش کرده است؟ آیا شدنی است؟! آن سالها که تلفن ها آن شکلی بود و مانند امروز دکمه ای نبود، می توانستی با آرنج شماره بگیری؟ چرا پرت می گویی و بیراه می روی؟  انگشت کجا و آرنج کجا»؟

کاغذ را به کمک معلم ها دست به دست رد کردیم تا به حسین رسید. می خواند، من زیر چشمی نگاهش می کردم. خشمگین و برافروخته بود. خیلی زود شروع به نوشتن کرد و دقایقی بعد کاعذ را به دستم رساند.

«انگار خیلی به انگشتان زنان ات می نازی! کاری نکن بلند شوم و این استاد ورّاج را با آرنج بکوبم به تخته سیاه. آیا تو می دانی در گذشته  برخی فرهنگ ها، وقتی خشکسال می شد و باران نمی بارید، مردم کودکی یتیم را به میدان می آوردند تا گریه کند و به حرمت اشکش باران ببارد؟ مهمتر آن که آیا تو می دانی در صورت گریه نکردن آن یتیم، همبازیانش بایستی او را با آرنج می زدند تا گریه کند و اشک بریزد؟

هیچ گاه از خودت پرسیده ای چرا با آرنج؟ هیچ گاه اندیشیده ای که چرا با مشت و لگد وادارش نمی کردند؟ آیا تو می دانی طبق نظر بعضی از بزرگان، آرنج مردان باید پوشیده بماند؟ آیا می دانی بیرون ماندن آرنج مکروه است؟ آیا می دانی پوست اضافی و جمع شده ی آرنج مردان ممکن است عوام نادان را به همانندی های شوم وابدارد؟ آن وقت تو انگشتِ هر جایی خودت را با آرنج قیاس می کنی؟ شعورت همین اندازه است دیگر»!

زیر متنش جمله ای نوشتم و کاغذ را تا زدم و به سویش پرتاب کردم. این جا نمی توانم آن جمله را بنویسم. ادب حکم می کند که ننویسمش. اما همین که جمله را خواند به سویم هجوم آورد. هر چه جلوتر می آمد، سرخ تر می شد و بوی عرق آشکارا در هوا پخش می شد. صندلی ها را به این سو و آن سو پرت می کرد و می آمد. استاد هنوز درباره شیوه های نوین آموزش و تدریس حرف میزد و بی اعتنا به حسین یزدانی به سخنرانی ادمه می داد.

followup1

حسین یزدانی مانند گاوی در میدان گاو بازی، جدول های نیمه حل شده  معلمان و لپ تاپ و هر چه در سر راهش بود را از بین برد و آمد. دستش را خم کرد و با آرنج چنان در قفسه ی سینه ام کوبید که یک متری پرت شدم. می خواست دومی را هم بزند که در باز شد و از آبدار خانه اداره، برای مان کیک و ساندیس آوردند. حسین یزدانی پیش از همه به سوی کیک و ساندیس‌ها هجوم برد و من احتمالا از مرگی نکبت‌بار گریختم.

More from عباس سلیمی آنگیل

روزهایی که سارا صیغه من بود – 5

در پایان هر کلاس به سارا زنگ می‌زدم اما پاسخ نمی‌داد. مدرسه...
بیشتر بخوان
  • نام

    ^_^