طلاق در بزرگراه – 10 – بخش پایانی

battagliadicascina

مرد شدن در 30 سالگی

من نمی تونم به جای مردان دیگه حرف بزنم ولی پشت همه این تمناها و نیازهای من برای دست یافتن به یک زن، سایه پر رنگ کمبود عاطفه حرف اول را می زد. برای من، آغوش زن و اعتمادی که به من پیدا کند تا به خصوصی ترین و صمیمی ترین حریم او راه بیابم همه هدف من است. فقط نمی دانم چه بلایی به سر امثال من می آید که این تمنای عاطفی کاملاً تبدیل به یک تمنای جنسی می شود؟

یکبار دیگر حس و حالِ بعد از آن شبی رو داشتم که می خواستم با ادای خودکشی، دل پریسا را به رحم بیاورم. همان احساس خلسه مانند که در حین خروج از بیمارستان به سراغم آمده بود. مثل دوباره متولد شدن بود. انگار تصادف کرده بودم و همه حافظه ام به همراه همه غصه ها و ترس ها و حتی کمبودهایم از بین رفته بود. مثل یک احساس آرامش بعد از تب و درد بود.

من نمی دونم مریم در کجای زندگی و شخصیت خودش قرارداشت و چگونه با این تجربه کنار خواهد اومد. اما بیش از هر چیز برای یک مرد ایرانی مثل من که بالاخره توانست تفاوت بین خواسته شدن و گدایی محبت را تشخیص بده خرسند بودم. احساس می کردم از یک نادانی یا بیچارگی خلاص شدم. باور نکردنی بود ولی برای اولین بار در زندگی، به یک رابطه تازه آغاز شده، به یک زن، نه گفته بودم.

از وقتی که به یاد دارم مکروه بودن نیاز جنسی با رشد سال به سال من افزایش می یافت. مثل اینکه تقبیح سکس، پنهان کردن و نادیده گرفتن این میل با وجود همه انکارها، هر سال قوی تر و ضروری تر در من بروز پیدا می کرد. انگار بدن من و هویت من، به خاطر سرکوب سکس، انتقامش را با انکار هر نوع عاطفه و مهربانی می گرفت.

هنوز مطمئن نبودم و فرصت آزمایشی جدی را پیدا نکرم ولی می خواهم اینطوری فکر کنم که مثل همیشه موجودی به نام زن را دوست دارم ولی نه برای اینکه به چنگ شان بیاورم. آنها برج و باروهای خیالی برای یک نوجوان نخواهند بود که فقط باید تسخیر شوند تا مرد بودن شان را ثابت کنند. مهمتر از همه این است که می دانم که مرد هستم و برای اولین بار هیچ حس بدی از این باور ندارم.

 پایان

 

بخش اول داستان    بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

More from ماهان طباطبایی

چرا تصویر منفی از میل جنسی مردان وجود دارد؟

این روزها به هر طرف بنگریم متوجه انتشار اخبار و شایعات بد در...
بیشتر بخوان
  • اسحاق

    می خونمتون

  • مهسا

    واقعا نوشته تون و به اشتراک گذاری احساستون دلنشینه. من به عنوان یه زن ایرانی – که به قول شما با تمام محدودیت ها و خط کشی ها، با تمام کینه ها و نفرت های آموزش داده شده به ما نسبت به یه مرد، بزرگ شدم – دوست دارم بهتون بگم که حرفهاتون رو باور دارم و خوشحالم که در پایان داستان نتیجه گیری خوبی کردید. نمی دونم این داستان بود یا واقعیت اما احساس ها، احساس های روز در روزگار ما بود. احساس هایی که ما رو باهاش بزرگ کردن متأسفانه و کمتر کسی تونسته ازش رهایی پیدا کنه.
    ممنون از نوشته تون، دوست داشتنی بود……….

  • Ch Amirreza

    az kole dastan gozashte oun akse akhare dastaneton to halgham