طلاق در بزرگراه – 9

ID-100112133

شروع جدید

در آن لحظه که به تختخواب مریم نزدیک می شدم یک عالم حدس و گمان از پیش ذهنم رژه می رفتند. پیش خودم گفتم: « حتما داره ناز می کنه، نکنه خجالت می کشه، شاید هم مسته؟ لزبین باشه چی؟ خُله شاید…» خلاصه اینکه به همه چیز فکر کردم جز اینکه واقعاً برای ملاقات اول تا همینجا کافی است.

اما امان از ما مردها…. وقتی در محیطی قرار می گیریم که هیجانات جنسی ما تحریک می شود به طور ناخوداگاه  بدن ما در بوق و کرنا می دمد و مدام به یادمان می آورد که هیجانزده ایم. این بار بر روی تخت مریم ولو شدم. چند ثانیه ایی بی حرکت ماندم ولی دل به دریا زدم و برگشتم به سمت او که لخت در زیر ملافه خوابیده بود. مریم بلافاصله، قولی که داده بودم را به آرامی یادآوری کرد. به سختی برگشتم و سعی کردم بخوابم و خوابیدم.

صبح با نور آفتابی که به داخل اتاق خواب افتاده بود و صدای ریزش آبِ دستشویی، از خواب برخاستم. بدنم هنوز در حالت هیجانزده بود. نمی دانستم با چه حالتی با او روبرو شوم. آیا برای کاری که نکردم یا فکر و خیال های که داشتم باید معذرت می خواستم؟  لختِ لخت در برابر آینه ایستاده بود و مسواک می زد.

مشغول نوشیدن آب از شیر دستشویی  بودم که مریم خودش را به من چسباند. وقتی که به سمت اتاق خوابش می رفتیم هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد. مریم زیباتر از دیشب نبود ولی قیافه اش، پوست نرم بدنش و آرامشش، دوست داشتنی تر بود. خوشحالم که دیشب به قول مریم، ایرانی بازی در نیاوردم. او می خواست ادای چیزی که نیستم را در نیاورم. شاید او هم به عنوان یک زن و با همه راحتی اش، تلاش می کرد به دور از هر نوع  توقع و تحمیل، فقط به بدن خودش گوش دهد و چیزی نباشد که نمی خواهد.

عصر از سر کار که برمی گشتم یک جعبه 6 تایی آبجو خریدم با این هدف که عصر و شب را با مریم بگذرانم. درون یک خیابان پر از ترافیک که ماشینها از حرکت باز ایستاده بودند به او زنگ زدم. از پیشنهادم ذوق زده نشد ولی پذیرفت. من ولی یکباره همه چیز در درونم فرو ریخت. احساس عجیبی به سراغم آمد که اصلاً تازگی نداشت.

بی اختیار به یاد مادرم و جمله ایی از او افتادم که به من و برادرانم بر سر سفره غذا می گفت: «همه می خورند سیر شوند شما می خورید تا تمام شود». کودکی من با انتخاب و تنوع همراه نبود. نوجوانی و جوانی من هم با انتخاب همراه نبود. خیلی سریع با اولین آشنایی ازدواج کردیم و با اولین قهر در هم شکستیم.

آشنایی من و مریم بر اساس نیاز و گرسنگی مشترک بود. ما احساس عاشقانه ایی به هم نداشتیم برای همین هر دوی مان دست نگه داشتیم. برای همین ما به خودمان جرئت و فرصت دادیم تا به محض سیر شدن  دست از غذا خوردن بکشیم.

 

بخش اول داستان    بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

FreeDigitalPhotos.net

More from ماهان طباطبایی

تقلید، موثرتر از کشف و اختراع

[caption id="attachment_37186" align="aligncenter" width="960"] Photo by Allan Grant/Getty[/caption] مایکل توماسلو نویسنده کتاب...
بیشتر بخوان
  • نيما

    هميشه به همه دوستام مي گم، هيچوقت تلاش نكنيد “ته ديگ” رو هم دربياريد! كه بعدش حالتون از هم بهم نخوره

  • زهره

    حرفاش به دل می شینه

  • مازیار

    اگر آخرش بالای منبر نمیرفت و نتیجه گیری اخلاقی نمیکرد خیلی بهتر بود.