طلاق در بزرگراه – 7

ID-10033184

برای اولین بار به یک زن جواب رد دادم

در 25 سالگی عاشق پریسا شدم. 26 سالگی ازدواج کردیم و در 27 سالگی طلاق گرفتیم. احساسِ اعتمادی که به یک زن پیدا کرده بودم ظرف 3 سال از هم پاشید. اما طلاق پریسا از من، باعث نشد که نیاز یکطرفه و همیشه شیفته من به زنان تموم بشه. من همچنان با دیدن یک زن جذاب، با تمام وجود شخصیت و هویتم در هم می ریخت.

با دیدن زنی که خواستنی بود بلافاصله ذوق زده می شدم. من واقعاً فرق زیادی بین به دست آوردن قلبش و به چنگ آوردن بدنش قائل نمی شدم. شاید در بسیاری از مواقع، تفاوتی بین این دو عمل نباشه اگر همه چیز مسیر طبیعی و دو طرفه اش را طی بکنه ولی مجذوب شدن یک طرفه من دلائلی بیشتر از احساسات قوی داشت.

تقربا دو سال طول کشید تا از حالت وابستگی به گذشته و مرورِ همه خیال بافی ها و اینکه اگر اینطور می شد آنطور نمی شد و اما و اگرها خلاصی پیدا کنم. دیگه اشتیاقی برای به لجن کشیدن پریسا و بعد، گذاشتن بار گناهان بر روی خودم نداشتم. وارد این مرحله شده بودم که هر دوی مان خام و گیج بودیم.

در طی دو سال اخیر همه فکر و ذکرم به این محدود می شد که زنانی را که برایم به هر دلیلی جذاب بودند تسخیر کنم. من حس اعتماد آنها را می خواستم، دوست داشتم در چشم آنها، بازتابِ علاقه به خودم و تائید  دوباره شخصیت و مردانگی ام را ببینم. می خواستم از طریق دوست داشته شدن مداوم توسط زنانِ مختلف، خودم را دوست داشته باشم.

مریم سومین زنی بود که در زمستان بیش از حد سردِ امسال نشون کرده بودم. از امریکا آمده بود. از من کمی جوانتر بود اما به خودش مسلط تر بود.

بدون اینکه اشاره ایی به ایرانی بودن خودمان کرده باشیم با همان اسم های ساختگی مرسوم در وب سایت های دوستیابی و بعد از حدود 3 هفته رد و بدل کردن ایمیل، فرصت ایجاد شد که به من زنگ بزنه. بلافاصله متوجه صدای موسیقی اصیل ایرانی شدم که در پسزمینهِ گفتگوی ما شنیده می شد.

ایرانی بود و مثل خودم کمابیش داغون و تلخ، مشغول فراموش کردن یک رابطه نافرجام بود. قرار گذاشتیم که در یکی از بارهایی مرکز شهر که موسیقی زنده اجرا می کند همدیگر را ملاقات کنیم. هنوز تصویری از او در ذهنم نقش نبسته بود. این بار بدون آنکه مجذوب و ذوق زده باشم وارد یک رابطه می شدم.

با دیدنش، با موی کوتاهش و طرز لباس پوشیدن، با به سرعت حرف زدن و راحت بودنش، تقریبا همان حسی که توقع داشتم در من ایجاد شد. آخرین مشتری های بار بودیم. مشروب زیادی نخورده بودیم ولی هر دو سنگِ تمام گذاشته بودیم و تقریبا بخش اصلی زندگی، افکار و تجربیات مان را شتابان با هم در میان گذاشتیم.

از همان اواسط صحبت کردن ها وقتی که تاثیر اولیه مشروب به اوج خود رسیده بود دستانش را به آرامی نوازش کردم و او شاید به بهانه غرقِ حرف زدن بودن واکنش منفی نشان نداد. از بار که بیرون آمدیم با تعجب با پیشنهاد او روبرو شدم که اگر می خواهم به خانه اش برویم تا تکهِ کیک باقیمانده از دستپختش را بخوریم.

مریم راحت و بی غل و غش به نظر می رسید  من می خواستم حدس بزنم که باید منتظر چیزهایی بیشتر از یک تکه کیک باشم.

بخش اول داستان    بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

FreeDigitalPhotos.net

More from ماهان طباطبایی

چرا بشر موجود اخلاقی است

[caption id="attachment_50189" align="aligncenter" width="398"] Bill Sanderson, The gyri of the thinker's brain...
بیشتر بخوان
  • حمید رضا

    ماهان خان بالاخره برگشتی! تو رو خدا داستانو جفت و جور کن این دفعه و نذار تو هوا معلق بمونه