خاطره یک عشقورزی بی ادا

Lovers on the Seine II by Rolf Harris
Lovers on the Seine II by Rolf Harris

تازه داشت دوران جوانی را مزه مزه می‌کرد. شیرینی عجیبی که در رفتارش موج می‌زد مانند سکنجبین کامم را شیرین کرد. دختری بلندقد و رشید بود با صورتی کشیده و گونه‌ها و لب‌هایی خواستنی. شال تیره‌اش را تا منتهی‌الیه تاج موهای قهوه‌ای رنگش عقب کشیده بود. خط سیاه دور چشمانش درشتی آن‌ها را بیشتر به رخ می‌کشید.

 آن روز صبح کسل از خواب برخاسته بودم. خواستم که با چرخیدن در خیابان حالی عوض کنم. ساعت حول و حوش ۱۰ صبح یک روز آفتابی و پاییزی بود که دستش را به نشانه ایست بلند کرد و من هم بی‌اختیار و بی‌توجه به ماشین عقبی پدال ترمز را تا انتها فشردم. درب جلو را باز کرد و بی‌آنکه نیم‌نگاهی از پشت عینک درشتش به من بیندازد نشست و به ماشین جلویی خیره شد.

نمی دانم چرا فکر کردم کارش سوار شدن ماشین مردهاست! در را که بست فحش‌های رکیکی که راننده میانسال به من و اجدادم حواله می‌کرد قطع شد و صدای پخش ماشین قوت گرفت. پخش صوت ماشین از صبح یک آهنگ فرانسوی که حتی نام خواننده‌اش را هم نمی‌دانستم پشت‌بند تکرار می‌کرد. حرکت که کردیم عینکش را روی مو‌هایش سُراند و روی سرش ثابتش کرد و دستش را دراز کرد و گفت: نیلوفر هستم…

من هم بی‌کم و کاست خودم را معرفی کردم. مسیرش را پرسیدم. با خنده پاسخ داد: «به مسافرکشا نمی‌خورید» و خندید. ردیف دندان‌های سفید و بی‌نقصش نمایان شد. دست کم ده – یازده سالی از من کوچک‌تر بود. دلم می‌خواست نصیحتش کنم اما از این کار تنفر داشتم. از وضعیت معیشت و شغل پدرش پرسیدم که جواب‌ها با پیش‌فرض‌های من اصلا جور در‌نمی‌آمد. نیلوفر دختر دوم خانواده‌ای مرفه بود که در مدرسه‌ای غیرانتفاعی درس می‌خواند و با هرزه‌ای که در ذهنم ساخته بودم هیچ سنخیتی نداشت.

بعد از چند دقیقه گشت و گذار از گپ کوتاهی که بین مان رد بدل شد نقاط مشترکی همچون علائق تحصیلی مشترک، شعر، قلیان و ترس و تنفر از مأموران گشت، حلقه اتصال ما شد. نیلوفر که حالا راحت مرا به اسم کوچکم صدا می‌زد با دیدن اولین ماشین پلیس خواهش کرد که به خانه‌ام برویم و من هم که به خودم مطمئن بودم! خواسته‌اش را اجابت کردم.

 از دیدن خانه‌ای مملو از کتاب و لباس‌های کثیفِ درهم تنیده اصلا تعجب نکرد. وارد خانه که شدیم به سبک و سیاق خودم کفشش را گوشه‌ای پرت کرد، کیفش را روی دسته مبل گذاشت و آدرس ذغال‌ها را پرسید و مستقیم به آشپزخانه رفت و ذغال‌ها را درون تکه خمیده‌ای از لوله بخاری که از نصب دیروزم اضافه آمده بود روی شعله گذاشت. سر اینکه ذغال‌ها می‌گیرند یا نه کَل انداختیم که بعد از ده دقیقه این من بودم که بهت زده به ذغال‌های یکدست گداخته درون لوله خیره شده بودم. یک دقیقه طول نکشید که آب قلیان را عوض کرد و مقداری تنباکوی دوسیب درون قلیان ریخت و ذغال را رویش گذاشت و شروع کرد به زدن پک‌های سنگین برای چاق شدن قلیان.

نیم ساعت از آشنایی ما می‌گذشت که قلیان را روی میز گذاشت و روی مبل کنار من لم داد. پرسید که ازدواج کرده‌ام، دوست دختر دارم و… وقتی به تنهایی‌ام واقف شد نگاهی رضایتمند به هیکل و قد و قواره‌ام انداخت و گفت: من تصمیم خودم را گرفته‌ام! می‌خواهم قبل از دانشگاه با پسری سکس داشته باشم. من که از تعجب چشمانم گرد شده بود اولین چیزی که به ذهنم رسید کلاهبرداری و دزدی و کلاشی و… بود. به بهانه‌ای درون اطاق رفتم و کیف مدارک و مقدار پولی که داشتم را پشت کشوی کمدم قایم کردم و به پذیرایی برگشتم. همینطور که با چشمان درشتش از فرق‌سر تا نوک پایم را ورنداز می‌کرد و گفت: چیه خو؟ ترسیدی مرد گنده؟ تا حالا دختر ندیدی مگه؟ توی دلم گفتم: این رقمش رو نه والا!

نمی‌دانم که چه شد یک دفعه یاد حرف‌های اکبری ناظم مدرسه‌مان افتادم که می‌گفت: شما که خواهر ندارین، همه دخترا و زنها خار و مادر و ناموستون محسوب می‌شن!

اما سخت می‌شد به موجودی که حالا کاملا مجسم و روبرویم قرار داشت به چشم ناموس نگاه کرد. دختری زیبا که بسیار دست نیافتنی می‌نمود. چشمانم با شرمی شرقی به آرامی بر برآمدگی‌های بدنش می‌لغزید. از کشیدن که سیر شد به بهانه‌ای که گرم است خواست که پنجره را باز کنم و همزمان مانتویش را درآورد و با تاپی که به زور تا نافش می‌رسید به من علامت داد که نوبت من است که قلی به قلیان بیندازم.

کنارش نشستم و شلنگ قلیان را از دستش گرفتم و مشغول کشیدن شدم که به بهانه سرد بودن هوا دستم را دور گردنش انداخت و درحالی که لحظه به لحظه در آغوشم فرو می‌رفت، دستش را روی پایم گذاشت و گفت: ببین من امروز به عهدم وفا می‌کنم خوب می‌شد اگر می‌شد که با تو باشم وگرنه اگر مجبور شوم آدم و شخصیت و سن و سالش اصلا برایم مهم نیست.

با خودم کلنجار می‌رفتم و هنوز هم بعد از این همه سال فکرم این است که این توجیه ذهنی من بود که از زبان نیلوفر بیان شد؟ سخت بود چون با نظریه آقای اکبری و دیگرانی که در مورد ناموس و ناموس پرستی همیشه شنیده بودم جور درنمی‌آمد خصوصا که ناموس نامبرده شاید ده سال از من کوچک‌تر هم بود.

بعد از آن صبح پاییزی ۲سال با نیلوفر بودم که بعداز قبولی در دانشگاه اهواز برای همیشه از من جدا شد. طبق عادت همیشگی‌اش رک و راست جلویم درآمد که: من نیاز دارم که آنجا با کسی سکس داشته باشم تو اگر نمی‌توانی کنارم باشی بهتر است همین حالا بگویی تا تمامش کنیم. این جمله را گفت و جوابی که انتظار شنیدنش را داشت شنید و با ذهنی آرام و بی‌دغدغه و به‌‌ همان سادگی که آمده بود، رفت و مرا با عذاب وجدان و بی‌ناموسی‎‌هایم تنها گذاشت.

More from آراد افشار

هیس… دخترها فریاد نمی‌زنند

سالها از این ماجرا می گذرد ولی خوب به خاطر دارم وقتی...
بیشتر بخوان
  • amir

    thats the way it should be.

  • not set

    داستانی کاملا غیر منطقی با واقعیت های جامعه

  • mehdi zamani

    به هر حال خدا حفظشون کنه

  • سعید

    من اسم این تجربه رو بی ناموسی یا … نمی ذارم . رابطه فوق العاده با شخصیت و متمدنانه ای بود .

  • علی

    خدا شانس بده!

    چی میشه یه همچین دختر فهمیده ای هم گیر ما بیوفته که ترس از دلبسته شدنش هی عذابمون نده!

    • Nima

      حاضری همسر یه همچین دختر فهمیده ایی بشی؟؟؟؟؟

      • یک زن

        با این سوالتون به طیفی از دخترها که ازادی رو حق خودشون میدانند اهانت کردید…. نه اینکه بگم ازادی در سکس با ادمی که دوست داری و دوست داره خلاصه میشه … اما این هم بعدی از ازادی انسانیست

        • Nima

          خیر من نه اهانتی کردم ، ونه با این سوالم قصد داشتم آزادی کسی رو زیر سوال ببرم
          هرکسی حق داره نحوه ی زندگیشو خودش انتخاب کنه
          چیزی که من رو به عنوان یک انسان آزار میده اینکه همنوعان من حاضرند خودشون رو تحقیر کنند، بازیچه قرار بدند و درنهایت برای یک لذت لحظه ای خودشون رو از یک زندگی شاد محروم کنند

          ممکنه موارد خاصی پیدا بشه ولی توی عمرم بعنوان یک مرد، به تعداد موهای سرم با مردان زیادی سرکار داشتم و دوست بودم، هیچکدومشون حاضر نیستند با همچین زنی ازدواج کنند
          خنده دارتر اینکه بسیاری از اون مردان برعکس شخصیت این داستان از همون ابتدا بیناموس بودند و بدنبال بهره برداری جنسی از زنها

      • Navid Goalpure

        من حاضرم نیما جان
        بعد لز ازدواجم هیچوقت از همسرم نپرسیدم در گذشته با کسی رابطه داشته یا نه – اون هم در شرایطی که خودم باکره بودم- و هیچوقت هم واسم مهم نبود
        اگه زمان اقتضا میکرد بهت نشون میدادم که جامعه ما این کار رو خیلی بد و مخرب توجیه میکنه تا از بتونه از این طریق زنان رو کنترل کنه – یک بحث تاریخیه و فقط به اسلام مربوط نیست- زمانی واسه این توضیحات نیست اما همینقدر بدون که من این دختر رو شجاع میدونم و افتخار میکنم همسر احتمالیم کسی باشه که ارزش های خودشو داشته باشه نه ارزش های تحمیلی اجتماع

    • یک زن

      اینا نشون نمیده که یه ادم فهمیده هست یا نه …. ولی خب اگر همه ازاد میبودن که با نگاه خودشون در روابط پیش بروند سرخوردگیها کمتر میبود

      • Nima

        بله موافقم، اینکه یک نفر بعد از نیم ساعت آشنایی، پاهاش رو بالا ببره و سکس کنه، نمیتونه نشانی از میزان فهم و شعورش باشه

  • میم-دال

    به عنوان یه دختر که داره آخرین سالهای جونیش رو میگذرنه و تجربه خاصی هم نداشته باید بگم ای کاش من هم میتونستم تو سنی قبل از دوران دانشگاه میتونستم در برابر تمام قوانین وضع شده جامعه بایستم و دختر آزادی باشم. البته به صرفا به خاطر سکس. این آزادی که وابسته کسی نباشی… چیزی که به شدت در گیرش هستم. :(.

  • بکتاش

    برای این فازا باید اولا طرفت رو پیدا کنی که اونم اهل دلبستن و اینجور مسائل نباشه. بعدشم این خودش یه جور ازدواج سپیده. با توافق طرفین باهم هستن ولی جایی ثبت نشده و تا اخر عمر هم نیست. وقتی ک باز دو طرف بخان از هم جدا میشن
    دیگه دلبستگی و این حرفا هم نیست اصلا

  • امیر

    خیلی هم خوب، بیشتر شبیه قصه و داستان بود اگه واقعی بود روزگار نصیب ما تشنه لبان هم بفرماید…..آمین!