طلاق در بزرگراه – 6

The Kafkaesque Paintings of Tetsuya Ishida

خودکشی نمایشی

ماشین من، بدون کوچکترین خراشی، بین سه ماشین پلیس ساندویچ شده بود. یک آمبولانس و دو ماشین آتش نشانی هم بودند. ترافیک در بزرگراه کند شده بود. بیش از 10 مرد و زن مامور، که آن شب، به نظرم می رسید قوی هیکل ترین آدم‌های روی زمین هستند با یونیفورم های مختلف به همراه نور رنگارنگ ماشین‌های‌شان دور و برم می‌چرخیدند.

دست‌هایم از پشت با یک دستبند پلاستیکی قفل شده بود. گرسنه ام بود و سر درد داشتم. از همه بدتر نگاهِ مسافرین ماشین‌های بند آمده در ترافیک بود که به کندی از برابر محل حادثه‌ایی که برنامه‌شان را مختل کرده بود می‌گذشتند و با دیدن من، به خودشان دلداری می دادند که وضع خودشان زیاد هم بد نیست.

دیدن من، یک خلافکار به دام افتاده، برای حوصلهِ سر رفته‌شان، اتفاقی جدید بود. با وضعیتی که من داشتم هر حدسی  که به تخیل شان می‌رسید دور از انتظار نبود. در ذهن خودشان، برای روزنامه‌های فردا تیتر می‌ساختند. دستگیری دزد جواهرها، تعقیب و گریز یک ساعته با دستگیری قاتل به پایان رسید، دزدی که بزرگراه را بند آورده بود.

روی گلگیر قطور ماشین آتش نشانی نشسته بودم و به سئوالات تکراری مامورین پاسخ‌های یک کلمه‌ایی می ‌دادم. نمی‌خواستم حرف بزنم. آنها هم اصراری نداشتند. یادداشت ها را از سر اجبار بدون هیچ کنجکاوی اضافی پر می‌کردند. شاید هر شب مردان زیادی در بزرگراه به جرم تعقیب همسران جدا شده‌شان، دستگیر‌ می‌شدند. جرم‌هایم را برایم مرور کردند و پس از تقریبا یک ساعت، دستبند پلاستیکی دور دستم را پاره کردند و سوار آمبولانس شدم.

در بیمارستان، قبل از اینکه گرسنگی‌ام را پاسخگو باشم بعد از تزریق یک آرامشبخش قوی توسط یک پرستار به خواب رفتم. صبح با وجود گیجی و خواب آلود بودن، با بوی بد قهوهِ سوخته، بیدار شدم. چشمای گرسنه‌ام خیلی زود سینی پلاستیکی صبحانه رو نشون کرد.

با اولین گاز بر روی کیک هویج که هنوز گرم بود  به یادم آمد که بایستی به محل کارم زنگ می‌زدم. هنوز خودم را از خوردن قهوه بسیار آبکی ومزه سوخته‌اش نبخشیده بودم که یک خانم جوان با دستانی پر از کاغذ و بروشور وارد اتاقی شد که من، تنها مریضش بودم.

بعد از یک سلام و معرفی کوتاه، بلافاصله کاغذها را روی میز کنار دستم گذاشت. نمی‌دوانم آیا خودش آدم خجولی بود یا می‌خواست دلسوزی اش رو نسبت به من  را نشون نده. شاید هم یک مددکار اورژانس تازه کار بود و مثل مسافرین بزرگراه دیشب، حدس های مخوفی نسبت به وضعیتم و کارهایی که کرده بودم و یا قرار بود بکنم زده بود.

ولی وقتی ممدکار به یادآوری موقعیت من و ناریوهایی که در برابرم قرار داشت پرداخت ترس َبرم داشت. برای دومین بار اتهام خودکشی، آن هم به عنوان یک جرم که همیشه در پرونده ام می مونه رو به من تفهیم کرد.

هر چه بیشتر برای خودم مسلم می‌شد که من قرار نیست و نمی‌خوام خودکشی کنم ولی انگار همه دست به دست هم داده اند تا ثابت کنند من اشتباه می‌کنم.

بخش اول داستان    بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

The Kafkaesque Paintings of Tetsuya Ishida

http://biblioklept.org/2010/06/21/the-kafkaesque-paintings-of-tetsuya-ishida/

The Kafkaesque Paintings of

More from ماهان طباطبایی

طبیعت فقط برای جوانی بها قائل است

بر اساس تئوری تکامل، شانس زنده ماندن و تکرار نسل در سریعترین و...
بیشتر بخوان
  • فاضل

    لطف کنید بگویید این داستان را هر چند وقت یکبار منتشر می کنید. دنباله دار یعنی ؟.

    • مجله مرد روز

      فاضل عزیز چشم سعی می کنیم بعد از صحبت با نویسنده داستانف ترتیب مشخصی برای انتشار بدهیم. مرسی از توجه

  • امیر

    احساسش خیلی اشناست.چند سال این اتفاقات به این شکل یا یک کم تفاوت ظاهری برا منم در جریان بود.افرین به تمثیل ها.افرین به سلیس بودن و افرین به ملموس بودن.