طلاق در بزرگراه – ۳

ID-10023694

در انتظار معجزه

از وقتی که پریسا اتاق رو ترک کرد و رفت، تا شب، یا پرستارها پیداشون نشد یا اگر هم می آمدند چشماشون محجوب تر از آن بود که با من تلاقی داشته باشند. احساس حقارت مثل نور کثیفِ مهتابی تمام اتاق رو به خودش گرفته بود.

می فهمیدم که قافله رو باختم ولی معجزه رو نه هنوز. منتظر یک اتفاق و یا یک حامی جادویی بودم. کوبیده شدن خودم رو به هر در و دیواری می دیدم ولی از خودم منزجر نمی شدم. احساس ترحم برای وقتی که در بهترین حالت خودت باشی معنا نداره اما وقتی توی یک کابوس باشی و یه بختک داره خفه ات می کنه فرق می کنه. هر کلکلی می زنی که طلسمِ بختک باز بشه.

به خودم ایمان داشتم. توی همه زندگی ام، این قدرت رو داشتم که از خودم، محیط و شرائط فاصله بگیرم و تصمیم  های درستی بگیرم. خودم رو زدم به فراموشی که توی بحران قاطی می کردم همه حساب و کتاب هام می ریخت به هم. من مرد قبل و بعد از طوفان بودم. توی طوفان کیش نشده مات می شدم.

نمی دونستم قدم بعدی چیه؟ وقتی از بخش بستری ها مرخصم کردند به هیچکی زنگ نزدم. می خواستم تنها باشم. حوصله نگاه ها و نصیحت های آدمها رو نداشتم. وارد خیابون که شدم مثل قمارباز بازنده ایی بودم که دیگه پول برای بازی نداشت ولی شک نداشت که اگر پول داشت حتما این دفعه شانس میاره و برنده میشه.

وارد حیاط بیمارستان که شدم چشمم خورد به ساختمان های بلند شهر و از دل اونا یک شون که بلند و قدیمی بود بیشتر جلب توجه می کرد. ساختمان بلندی بود ولی مقهور جلا و جبروت بقیه شده بود. اما با این وجود هنوز برای خودش اونجا ایستاده بود. دلم می خواست ساعتها همونجا بایستم و به اون زل بزنم. اما بیمارستان مثل یک قارچ بزرگ سمی روی من سایه انداخته بود.

سمت چپ به سراشیبی نشونه رفته بود که می دونستم به دریاچه و پایان جاده ختم می شد. اگر به سمت راست می پیچیدم به مرکز شهر می رسیدم و شلوغی و گم شدن توی جمع نصیبم می شد. رفتم که توی جمعیت گم بشم.

بخش اول داستان   بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

FreeDigitalPhotos.net

 

More from ماهان طباطبایی

وقتی همه ما را طرد می کنند مغز به کمک ما می آید

همه ما از دوران کودکی تا کنون، در لحظلات ناخوشایندی قرار گرفتیم...
بیشتر بخوان
  • پروانه

    خیلی سخته طلاق

  • سارا

    از اون افسانه هاست ! اصلا منو جذب خوندنش نکرد،

  • بی تو

    هر کی حرف از شکست عشقی می زند طوری بیان می کند مثل اینکه دنیا به اخر رسیده. اما یک ذره دقت بیشتر می کنم می بینم همون آدم دوباره عاشق شد. منتظر عشق فرید در این قصه هستم.

  • roya

    اطلاع رسانی کنید شب
    ولادت پیامبر اسلام یعنی دوشنبه ساعت 10 شب همه مردم در اعتراض به گرانی و تورم الله اکبر بگند. از رموز موفقیت این جنایتکارها
    تبلیغات زیاد و هدفمند و هوچی گری توسط تعداد کمی اراذل و اوباش ساندیس خوره (زن و
    مردای خراب و فاسد تو خیابونا که برا حمایت از ولایت وقیح خامنه ای یه چادر سر
    میکنند و میریزند تو خیابونا)

    مخالفین
    این نظام فاسد و جنایتکار همیشه فکر کردند همه چیزو میدونند ولی اینطور نیست. این
    جنایتکارا شیطانم درس میدند. دعوای خامنه ای با احمدی نژاد و مشاعی و رفسنجانی و
    … از چند ماه قبل شروع شده، درست چند ماه قبل از انتخابات! اینها همه فیلمه،
    سرگرم کردن مردمه! تا قبل از انتخابات وقت دارند مشخص کنند کدومیک از این مخالفین
    ظاهری تونسته مردمو جذب کنه! حتی فکر کردند اگه با این مزدوران موفق نشدند از
    موسوی و خصوصا” کروبی استفاده کنند که چند ساله تو آب نمک خوابوندنشون برا
    همچین روزی! (عسگراولادی و سلیمی نمین و … بدون اجازه خامنه ای هیچ غلطی
    نمیکنند، صحبت هاشون اینو ثابت میکنه) اینقدر ساده نباشیم و هدف را بذاریم روی عدم
    شرکت در انتخابات و نابودی رژیم.

  • حامد

    به نظرم داستان مسیر هماهنگ و پیوسته قسمت اول را در پیش نگرفت.برای درک هر قسمت باید جوری به خودمان بقبولانیم که این ادامه همان قسمت قبلی است

  • Pingback: طلاق در بزرگراه- 4 | مجله مرد روز()

  • Pingback: طلاق در بزرگراه – 6 | مجله مرد روز()