طلاق در بزرگراه – ۲

ID-10079751

چرا به این روز افتادی

توی دودیواری خودم در اداره نشسته بودم و مرتب به تلفن همیشه اِشغالش زنگ می زدم. خسرو روبروم مشغول تموم کردن یک پروژه مشترک بود. سرگرم شماره گرفتن هایم بودم که دیدم خسرو بی اختیار بلندشده و مثل یک گرد باد اومد روبروی من و تلفن رو از دستم قاپید. سرم رو که بلند کردم تمام صورتش در یک وجبی صورتم بود.

خجالت بکش مرد. چرا به این روز افتادی؟ آخه یعنی چی که 200 بار داری زنگ می زنی؟

 نفسش به صورتم می خورد. عصبانی بود ولی ترحم  را، توی چشماش می دیدم. فکر نکردم که دلش برای من داره می سوزه. فکر کردم خسرو واقعا برای این کاری که می کنم ارزش قائله ولی نمی خواهد ابراز کند.

رفتم که تلفن رو دوباره بردارم دیدم یهو از زمین کنده شدم. خسرو مربی فوتبال بود. یقه ام رو گرفت و بلندم کرد و آروم کوبید به کمد بایگانی. آخه مردک مزخرف چرا حالیت نیست؟  اینقدر خودت رو خراب نکن. بری خودت رو تو دریاچه غرق کنی بهتره تا این جوری دریوزگی کنی. حرفش رو برید وقتی چشمای مات و مسخ شده ام  رو دید. ولم کرد. افتادم و پاهام به زمین رسید.

اصلا نفهمیدم چی میگه. من فقط می خواستم بدونم پریسا الان کجاست؟ چرا به تلفن جواب نمی ده؟ چرا پیام های صبح من رو جواب نداد؟ نکنه رفته؟ نکنه با یکی داره دست تو دست توی شهر می گرده؟.

خسرو رفت بیرون سیگار بکشه. دوباره به فکرم رسید که برم خودکشی کنم. می دونستم که نمی خوام واقعا بمیرم. می دونستم که فقط می خوام برم بیمارستان و بستری بشم تا اونا، پرستارا، زنگ بزنن پریسا بیاد. بیاد ببینه چقدر برام دردناکه که منو دیگه نمی خواد.

همه چیز حساب شده بود. بیمارستان دو خیابان اونطرف تر بود. فکر کردم بعد از خوردن چند قرص خواب، خیلی آروم و محطاطانه، دستم رو با چاقو خراش بدم. همه چیز خوب پیش رفت. مچم را روی میز گذاشته بودم. به اندازه کف دست، خون روی میز پخش شده بود. صبر کردم خون بند و بعد چشمام رو بستم.

پریسا حتما به سرعت می اومد و منو می دید که می خواستم خودم رو براش بکشم. صورت خسرو، نگاه ترحم آمیز و دستهای بزرگش که یقه ام را فشرده بود رو می دیدم ولی از دویدن و سراسیمه بودن پریسا خبری نبود. هنوز خبری نبود.

صدای آژیر می اومد. چشمام رو باز کردم. آروم بودم. خواستم بلند بشم که پرستار از روبرو و از جلوی مانیتوری که احتمالا مرو می دید پاشد اومد جلو. چیزی می خواهی؟ نه. آره. می خواهم به خونه زنگ بزنم.

به همسرت اطلاع دادیم. صبح میاد عیادتت. حالت خوبه؟ آره. گرسنه ات نیست؟ نه. می دونی چی شده؟ نه زیاد. رد نگاه پرستار رو، تا مچ دست راست خودم، دنبال کردم. دستم باند پیچی شده بود. احساس خوبی داشتم. یادِ قرار ملاقات اول با پریسا و شاخه گل سفیدی که در دستم بود افتادم.

بخش اول داستان   بخش دوم   بخش سوم    بخش چهارم    بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم    بخش نهم  بخش پایانی

FreeDigitalPhotos.net

..

More from ماهان طباطبایی

ماجرای پایان یافتن یک عشق

دوست دخترم شبنم و من بعد از دو سال زیر یک سقف زندگی...
بیشتر بخوان