طلاق در بزرگراه

13436-mistakes-wide-man-head-sad.1200w.tn

حدس نمی زد ممکن است بمیرم؟

چرا فکر کردم حرفی که زد ناگهانی بود؟ گفت می خواهد جدا شود. گفت که ماههاست با عذاب وجدان و چشمان پر اشک با خودش کلنجار می رود. برایش سخت بود. اما وقتی به من می گفت خیلی محکم و قاطع بود. گفته بود دیگر طاقت ندارد و می خواهد جدا شود. گوشی را گذاشت و منتظر عکس العمل من نشد. چند بار زنگ زدم ولی گوشی را بر نداشت.

به سمت خانه رانندگی می کردم، درون ماشین با چنان شدتی زار می زدم که حتماً، ماشین هایی که از کنارشان عبور می کردم صدای زوزه های مرا می شنیدند. سیگار روی لبانم به خاطر هقهقه ها، خیس شده بود. کف دست راستم، عرق کرده و داغ، فرمان را در چنگش داشت. دست چپم از پنجره ماشین بیرون بود و تلاش می کرد در مقابل وزش باد از جایش تکان نخورد.

مغزم از کار افتاده بود. اصلا برای حرف هایی که تلفنی گفته بود اهمیت قائل نشده بودم. به ذهنم خطور هم نکرد که به کندوکاو در باره دلائل تصمیمی که گرفته بود بپردازم. خشمی که سراپا محق بود و مظلوم و انتقامجویانه، وجودم را در بر گرفته بود. غیض و بغض به جانِ نفسم افتاده بودند. نمی فهمیدم. نمی فهمیدم که چه اتفاقی می افتد یا قرار است بیفتد.

به دنیال راه حل نبودم. انگار مغزم یادش رفته بود که می تواند منطق هم داشته باشد. احساس از دست دادن او شبیه از دست دادن های دیگر در زندگی نبود. از دست دادن او، از دست دادن خود زندگی شده بود. بلبشوی درهم و برهممِ ناگواری ها، ترس ها، و واکنش های دیگران ، یک جا به من هجوم می آوردند وجانِ 28 ساله ام را مسموم کرده بودند.

دوستانم، خواهرم و نامزدش، پدرم. همکاران محل کار … همسایه ها، مردمی که مرا می شناختند، دنیایی که داشتم… وای چقدر سخت بود این ریزش همگانی و یکباره جهانی که دور من می چرخید. یعنی پریسا اینها را نمی دید؟ یعنی حدس نمی زد ممکن است بمیرم. نابود شوم. دیوانه شوم.

آخر چطور می تواند مردی را که دوست داشت دیگر دوست نداشته باشد؟ مگر نمی دید که دیوانه وار عاشقش بودم. مگر نمی دید که همیشه هر چه می گوید می پذیرم. مگر نمی دید که از همه چیز گذشته ام تا با او باشم… سیگار سوم را روشن کرده بودم. معمولاً در حین خروح از بزرگراه، مرتب اطرافم را چک می کردم ولی وقتی سیگار را روشن کردم به یادم نیامد که چرا سرعتم را کم نکرده بودم.

سیگار را بدون آنکه پک زده باشم از روی لبم برداشتم و با دست چپ برای مقابله با باد سرکش، دستم را به سمت بیرون دراز کردم.  ماشین به طرز غیر منتظره ای سرعت گرفته بود و خیلی زود به سر پیچ نزدیک می شدم. در حین آنکه اسمش را با فریاد، با فحش و نفرت، با عشق، با زبونی، یکجا و توام، تکرار می کردم سراسیمه پایم را روی پدال ترمز گذاشتم. ماشین به ترمزی که گرفته بودم محل نگذاشت. به کنار جدول سیمانی نزدیک می شدم. بدون هیچ حساب و کتابی، تا می توانستم سنگینی پایم را روی پدال ترمز گذاشتم.

از سرعتم شاید کاسته شده بود ولی به همراه صدای جیغ لاستیک های عقب، احساس کردم که نصفی از ماشین به سمت راست می لغزد و همان لحظه، پوزه جلوی ماشین به سمت چپ چرخیده بود. هنوز از بزرگراه خارج نشده بودم. ماشین بدون توجه به چرخش بی اختیار فرمان، خودش را به جدول بغل جاده کوبید.

لاستیک چرخ جلو و گلگیرها به نرده فلزی نصب شده بر روی جدول، در آن سمت جاده خوردند. بعید نبود که یک دور کامل زده بودم و بعد ماشین، رو به سمتی که می آمدم ایستاد. به روبرو چشم دوختم و خیال کردم هر لحظه ممکن است یک کامیون، از همه جا بی خبر، از روبرو با ماشین من برخورد کند.

خبری نبود. صدایی نمی آمد. از ماشین می خواستم پیاده شوم ولی به طور غریزی ماشین را در همان حالت روبرو به سمت جدول کشاندم و همه بدنه ماشین را از خیابان خارج ساختم. سیگار در دستم نبود. آرام شده بودم. حضور ناگهانی مرگ، مرا از احساس خفگی دقائق قبل خارج  ساخته بود. هیچ احساسی نداشتم ولی می فهمیدم که هقهقه هایم بند آمده است.

 

بخش اول داستان   بخش دوم   بخش سوم   بخش چهارم   بخش پنجم  بخش ششم   بخش هفتم   بخش هشتم  بخش نهم  بخش پایانی

image source

http://www.crosswalk.com/family/marriage/divorce-and-remarriage/14-things-to-know-before-you-cheat.html

More from ماهان طباطبایی

زنان، مجذوب اعتماد به نفس مردان می شوند

این ادعا را حتما همه ما مردان در طول زندگی بزرگسالی مان...
بیشتر بخوان