فاحشه، فرشته و کودک درون

Blake

كنار خيابان ايستاده بودم كه جلوي پام ترمز زد. راستش  كودك درونم از اين ترمز كلي ذوق كرد، نميدونم چرا اما يك آن از دلم گذشت كه بهش اجازه بدم بازي كنه. كاري كه قبلا هرگز جز در خانه نكرده بودم. نگاهي به پسرك انداختم . لبخند زد… در رو باز كردم و نشستم.

از آسمان و زمين حرف زد. البته آسمان و زميني كه قد يك پسر بيست و چند ساله بود. من به تبع كودك درونم؛ فقط داشتم تفريح مي كردم كه فاحشهِ كوچولو عاشق موهاي لَختي شد كه روي صورت پسر ريخته بود. دستي روي گونه اش كشيدم و گفتم: نمي خواد نخ بدي بريم خونه من. براي يك ثانيه يا كمتر پاش رو از روي پدال گاز برداشت، صورتش مثل لبو شروع كرد به سرخ شدن . معلوم بود هم ذوق كرده و هم تعجب. خنديدم گفتم : چيه مي ترسي؟ نمي خورمت.

فاحشه درونم داشت غوغا ميكرد.

خالي كه شديم بي حال گوشه تخت افتاد و رفت تو خودش . موهاش روي چشم ها رو  پوشونده بود و نميشد فهميد كه چه اش شده؟ با دست موها رو پس زدم و گفتم چيه؟ من مني كرد و گفت …

روش نميشد چيزي بگه و چطور بگه. فضا و آنچه اطرافش مي ديد با آنچه قبل ها ديده يا شنيده بود نمي خواند و همين گيجش كرده بود. منم داشتم از اين گيج بودنش لذت مي بردم. يك مشت پول از كيفش دراورد. يكي از اسكناس ها رو برداشتم و مثل سيگار پيچيدم و فندك زدم . پسرك داشت خل ميشد.

فردايش زديم به جاده. قصد داشتيم چند روزي به كودك و فاحشه اجازه جولان دهيم. چند روزي كه بجاي ساحل و دريا و جنگل فقط در يك ويلا و اتاق خوابش گذشت و بد هم نگذشت. چالوس را كه بر مي گشتيم ابر و جنگل و آهنگي كه ميخواند دست به دست هم داد و شد يك قطره اشك كه از گونه پسرك چكيد. او مي دانست انتهاي اين جاده فقط جدايي است.

از كودك و فاحشه من هم خبري نبود. نقاب به صورتم باز گشته بود. ديشب كه روي تخت دراز كشيده بوديم و يكدفعه پسر در جايش نشسته بود و گفته بود: بيا ازدواج كنيم، نقاب باز گشته بود. اما اين ديگر بازي نبود هرچند نتيجه فاحشگي و كودكي و سن كم او جز اين نمي توانست نتيجه اي داشته باشد. اصلا دلم نمي خواست وقتي چشم هاش خيسه بهش نگاه كنم. ميدونستم عاقبت خوبي نداره. اما يك فرشته… يك فرشته كوچولو… از پشت پرده اومد و نقابم رو پس زد و پسرك رو بغل كرد. فرشته اي كه من تا اون لحظه از بودنش در درونم اصلا خبر نداشتم و هيچ وقت هم فكر نكرده بودم كه اگر فاحشه اي هست نميشه كه فرشته اي نباشه .

كنار جاده اي كه بوي رطوبت و جنگل مي داد بغلش كردم كه بغضش تركيد. با دست هام صورتش رو گرفتم. حالا از هميشه بچه تر بنظر مي رسيد. چرا هيچ وقت سن كمش را نديده بودم؟  توي چشم هاش زل زدم و گفتم : نترس، من كنارتم. ما هميشه دوست مي مونيم.

مي دونستم دروغ ميگم اما دلم مي خواست او رو آروم  كنم. چاره اي نبود بايد بازي را تمام مي كردم. او معصوم تر از اوني بود كه بخوام بخاطر ديگري، ازش انتقام بگيرم و اون رو آلوده خودم كنم. دم خونه كوله ام رو برداشتم و توي چشماش زل زدم و گفتم : ممنون، اما ديگه نمي خوام ببينمت، هيچوقت. هيچ جا.

شب توي تخت، جاي خالي اش، باني  بغضي شد كه راه نفسم رو گرفته بود. پاهام رو توي شكمم جمع كردم،درست  مثل يك جنين، فرشته كه بغلم كرد بغضم تركيد.

نسوان مطلقه معلقه

سیب و سرگشتگی

More from نسوان مطلقه معلقه

میخوام یه حمید رضای دیگه بخرم

زمستون سردی بود و واقعیت اینه که اگر حمید رضا نبود شبها...
بیشتر بخوان
  • leila kalhor

    خیلی جالب بود خصوصا ز..
    .مانی که اجازه دادید کودک وفرشته ی درونتان بدون ترس از لرزیدن پایه های عرش تابو شکنی کرده وبا هم اختلاط داشته باشند …بخوبی نشان دادید بعداز آزادی در حق انتخاب میتوان تصمیم عاقلانه گرفت

  • کیوان

    مینیمال جالبی بود.توانایی نوبسنده شدن داری.به هر حال از خیلی متنهایی که خوندم بهتر بود.موفق باشی

  • ونداد زمانی

    با اجازه دو ضرب المثل ویلیام بلیک را برای انهایی که با زبان های غیر از انگلیسی راحت تر هستند به فارسی محاوره ایی تبدیل می کنم

    تواولی میگه ادم با بال و انرژی خودش اوج بگیره سقوط نمی کنه ( این رو در جواب به اسطوره یونانی دادالوس گفته که با بال ساخته شده از موم پرواز کرد و به خورشید که رسید ذوب شد افتاد

    توی دومی در جواب به فرهنگ مذهبی کلیسا که ادم ها را معبود و رنجور و کم خواه و دردمند دوست داره می نویسه و میگه که از قضا زیاده خواهی و زیاده طلبی و افراط، سرانجامش درک و شعور و اگاهی میشه

    رومانتیستها هم با مذهب، هم با انقلاب صنعتی و هم با کلاسیسیت ها و منطق گراها مخالف بودند و بر خیال پردازی، خلاقیت و نزدیکی به طبیعت اعتقاد داشتند.

  • علی

    می دونی مشکل کجاست؟ دیوونه بازی که شما بهش میگین فاحشه درون زمانی معنی پیدا می کنه ما در لحظه باهاش همراه بشیم.ما منظورم مخاطبه ولی وقتی که یه روایت از گذشته است تبدیل به خاطره میشه حالا این هیچ بد ماجرا اینه که دیوونه بازی رو یک راوی عاقل روایت می کنه این هم به همون دلیل روایت گذشته ست. در حالی که اگر روایت در حال می گذشت راوی همان دیوانه و یا فاحشه ی درون می بود. در این صورت این دیوانه بازی جان می گرفت. خون توی رگ های داستان می دوید و تبدیل به یک کار استخوان دار می شد. به نظرم روایت گذشته خطرناک ترین حالت روایت هست که نویسنده ی کارکشته می خواد و باید حواسش به خیلی چیزها باشه به هر حال داستان جزئیات کنی داره و البته این بحث فاحشه ی درون رو کاش میشد ازش بیشتر ببینیم. یه مثال می زنم این فاحشه ی درون وقتی پسره براش آواز می خونه به چی فکر می کنه یا وقتی داره از خاطرات گدشته اش حرف می زنه این فاحشه ی درون چطوری به حرف هاش گوش میده می بینی وقتی داستان توی گذشته روایت میشه نویسنده این طور گول می خوره که احتیاجی به جزئیات نیست در حالی که این جزئیات هستن که یک داستان رو می سازه… به هر حال امیدوارم نوشته هاتون روز به روز جذاب تر باشه هرچند همین مبحث فاحشه ی درون خودش یک خلاقیت خیلی خوب محسوب میشه…از افاضات یک منتقد ایرادگیر که خودش نمی نویسه ولی نوشتن همه رو سلاخی می کنه

  • 01

    این فاحشه نفری چند میگیره؟

  • آسمان آبی

    بیشترین گیرایی این مطلب بخاطر تسکین موضوعی است که همواره آرزوی مردان است. دسترسی به زن و سکس بصورت راخت یک آرزو برای مرد است. مرد تنها در رویا می بیند که یک زن از او درخواست سکس کند. این داستان تسکین رویاهای اوست.واقعا رویای شیرینی است. زنی خوشگل کنار خیایان دست بلند کند و بگوید برویم و بعد معلوم شود ترا فقط برای خودت می خواسته است و برای احساس سکس خود آنقدر ارزش قائل بوده که حتی پول هم نگرفته است.این نوشته عالی بود.هر چند که با نوشته های دیگر این خانم مشکل دارم.

    • خ

      خفه کار کن بابا

  • Mr Vampire

    من و یاد یکی انداخت که ای کاش هیچ وقت نیومده بود تو زندگیم
    ولی وقتی اومد کاش هیچ وقت نمیرفت!

  • ما مردانِ تنها

  • دلم رو صابون زده بودم که یه مطلب جالب در مورد نظریه فرشته و فاحشه میخونم…چیزی که سالهاست زندگی جنسی و غیر جنسی منو بگا داده…